بیا شهر٬ شهر فرنگه٬ قصه هاش رنگارنگه. چشمات رو باز کن و نگاه کن٬ همه جا جنگه . این روزا عروس مشرق سینه ریزش از فشنگه٬ هدیه براش نیارین٬ سر جهازش یه تفنگه...
این پسر بچه ی تنها٬ بچه تو٬ پسر ما. بهترین لباس عیدش رخت کهنه تنه ماست. پدرش تو جبهه جنگه٬ عمرش رو داده به ماها. دیگه آب خوش نرفته پایین از گلوش تا حالا.
دختر محله ی ما٬ دختر تو٬ خواهر ما٬ تو خیابون ها به کاره٬ دربه در پی شکاره. خیلی کم بهار رو دیده٬ زهر پاییز رو چشیده. نرسید کسی به دادش. خود فروشی شده کارش.
بچه های بی نشونه٬ این کوچه محلشونه٬ پا نزن به جعبه خالی٬ به پا اینجا خونشونه. دربه در دنبال کارن٬ فکرشون یک لقمه نونه٬ می خوابن به شوق اینکه ببینن خوابه یه خونه.
این جوون برادر ماست٬ طفلی معتاد و تنهاست٬ باز زده به سیم اخر٬ شب و روز تو آسمونهاست٬ این یکی گوشه زندون. اسمه عدامی فرداست. هم قطاراش توی سلول میگن فردا نوبت ماهاست...
دست جلاد توی کاره٬ سر و دست بالای داره٬ سنگ ریزه های توی میدون٬ میگن که وقته سنگ ساره. این دیگه کار خدا نیست٬ دست شیطون تو کاره. از غم مرگ عدالت٬ آسمون هم خون می باره.