آواره در راه پله ها ٬
ممکن است گرسنه مانده باشی. بدتر از آن سردت هم باشد.
اما...
اگر فکر کنی ٬ خیال کنی کسی آن سر دنیا ٬ شاید که دوستت دارد.
گرچه اصلآ هم به یادت نباشد.
روی یک پادری نازک و تو پاگرد خوابیدن کار سختی نیست.
همگان از شرم سر خود را پایین افکنده اند.
سریع از هم می گذرند٬ چشم در چشم نشوند.
در جنگی که فاتحی ندارد...
نا امنی زندگی روزمره
پشت لبخند های مودبانه٬ نوعی بی تفاوتی دیدن.
عشق٬ ترس از مرگ یا درد ناشی از سوزن در بین همه مشترک است.
کسی برای زندگی ایده ای دارد؟
خدایان می شود باشند یا نه!
اما وقتی آدمی بی شرف شد٬ همه چیز ممکن است.