تبليغاتX
1k\/@Ri

دیشب یک دوستی ازم پرسید که بزرگترین اشتباه زندگیت چی بوده؟ الان که باز دارم بهش فکر می کنم می بینم که هنوز معلوم نیست که چی بوده! چون من هنوز دارم زندگی می کنم پس هنوز ممکن اشتباهی بکنم که بزرگترینش باشه از اون بزرگ بزرگاش. آره وقتی به گذشته یواشکی نگاه می کنم میبینم اشتباه زیاد کردم. اوووووف وقتی یادشون می افتم هم خنده ام می گیره که چقدر احمق بودم هم حرصم می گیره که چرا انجامشون دادم. به هر حال ! تو چی می گی ؟ نظر تو چیه؟ هوم؟ اشتباه کردی از اون گنده هاش که نشه جبرانش کرد! به کسی نمی گم پیش خودم می مونه تا ابد.

بالاخره داره عید میشه یعنی داره می رسه. امسال ساله بدی نبود خوب هم نبود ولی خوباش بیشتر از بداش بود. کی حال داره تا ساعت ۳ بیدار بمونه برای سال تحویل. تازه سال تحویل هم اینقدر بی حال و مسخره تحویل میشه که همون بهتر آدم بخوابه. نه توپی در می کنن نه آتیش بازی. بابا نا سلامتی ما آریایی بودیم و هستیم پس آتیشمون کو ؟ هان؟  از چهارشنبه سوری که فقط انفجار داریم از عید هم که نگم بهتره. قبلاْ چهارشنبه سوری یه آتیش بزرگ بود با کلی آدم که از روووش می پریدن و کلی خنده بود و شادی. الان چی داریم ؟ فقط سرو صدا ! انگار ۸ سال دفاع مقدس رو تو یه شب بخوای تجربه کنی.

سکوت باید بشکنیم ما هم بشیم مثل همه... از الان سال نو مبارک اگه نبودم یعنی سفرم یا در انزوا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 13:2  توسط aryan darbandi   | 

چند هفته پیش یکی از دوستای قدیمیم که دیگه ایرون نیست بهم گفته بیا مثل دوتا عاشق با اسب فرار کنیم! من فقط به این حرفش خندیدم ولی از تو داشتم منفجر می شدم. پریشب خیلی اتفاقی تو تاکسی داشتم رادیو فردا رو گوش می کردم موضوع بحث در مورد عشق جوونای ایرونی بودش. هر کس یه نظری داشت برای خودش ٬دخترا می گفتن که ۹۰٪ پسرا نامرد و خائن هستن ولی فقط نظر دخترا مطرح شد حتی از یه پسر هم نپرسیدن بابا تو هم حرفی داری بزنی یا نه؟

یاده یه فیلمی افتادم که نمی دونم اسمش چی بود به هر حال٬ تو سینما که بودم یه دختر پسر کنار من نشسته بودن هی وسط فیلم پارازیت می نداختن که ببین پسر چه جوری یا ببین دختر چقدر عوضی بود. گذشت تا فیلم تموم شده داشتم از سالن می اومدم بیرون که اتفاقی دوبار همون دختر و پسر رو دیدم. دختر می گفت دیدی پسره چقدر نامرد بود همتون عین هم هستین ولی می دونی تو یه چیز دیگه هستی وای خدا حالم داشت بد می شد (پسره هم سریع خر شد).

برای تولدم یه خر هدیه گرفتم. اینقدر نازه که نگو اسمش هم گذشتم ...بگم؟ نگم؟ ok  میگم، اسمش گذشتم "فرشته" آخه ماده است چیکار کنم خوب .

دیشب که نه یعنی هر شب حدود ساعت ۲ از خواب می پرم و یه نیم ساعتی به سقف زل می زنم و بعدش می رم WC . دیشب یکمی فرق داشت با شبهای دیگه چون شروع به عکس گرفتن از در و دیوار اون هم تو تاریکی کردم . خوب این هم یه حالی داره. چشما اینقدر فلش خورد که داشت گیلی ویلی می رفت.

چرا اینقدر برف زود بارشش تموم شد لعنت به این شانس.

هوم دیروز یه اتفاق جالب برام افتاد یه اتفاقی که به دلم مربوط میشه. نخیر دل درد نبود، نفق شکم هم نداشتم. یه چیزه باحال بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 14:28  توسط aryan darbandi   |