تبليغاتX
1k\/@Ri

هیچکس بی خودی آروزی مرگ نمی کنه٬ هیچکسی بی دلیل زندگیش ترک نمی کنه. هیچ آدم عاقل تو دنیا سر هیچ و پوچ٬ نمی گه بودن و نبودنش فرقی نمی کنه. توی روز زمستونی توی هوا سرد وسط جشن باد دربه در و زوزه در٬ دخترک وسط برفهای سفید زانو زده بود و به مهمترین تصمیم زندگیش فکر می کرد. فکر می کرد به زیادی بایدها و نبایدها فکر می کرد به همه حتمآ ها و شایدها. با سن کمش به فسلفه زندگی فکر می کرد. فکر می کرد به تفاوت بین خوبیها و بدیها. برق تیغ اصلاح تو دستش نور می زد. نوری که تنه به تاریکی های گور می زد.دخترک غرق خاطراتش شده بود. واسه پیدا کردن یه بهونه برای زندگی زور می زد. بهونه ای که شاید اون رو از مرگ بترسونه یا نقاب روی چهره زشت زندگیش بپوشونه. چیزی که دوباره بهش امید زندگی بده (محال بتونه). دفتر خاطراتش رو ورق می زد ناامید میان هاله ای از شک و ابهام و تردید. تو دفترش قصه تلخ زندگیش رو می خوند. زندگی تلخی که کارش رو به اینجا کشیده بود. خاطرات سیاه مونده رو ورق زد. یواش یواش به دل کوچیکش غلبه کرد. یاد تصمیمی افتاد که روز قبل گرفته بود یه دفعه بدنش پوشیده شد از عرق سرد. داری دفتر خاطراتش رو می خونی حالا همه قصه زندگیش رو می دونی. اما هیچ وقت سعی نکن راجبش قضاوت کنی هیچ وقت خودت رو جای اون نذار چون نمی تونی. شاید بخوای خوب باشی ولی اصلآ نمی تونی. اون تا ابد پیش تونه ولی آزاد آزاده ٬ ولی می دونه که از آزادی هیچی نمی دونین. بعد از اون زندگی تاریک و سراسر عذاب.بعد از رسیدن تمام مسیرهای سرار عذاب. لحظه های طولانی آخرین لحظه های عمرش بودن. وقتی دل کسی توی دنیا بی پناه باشه. فقط یه دیوار سرد تکیه گاهش باشه. اون موقع خودکشی می تونه آخرین راه باشه. وقتی رنج زندگی واسش شده باشه یه دلیل. وقتی زمستونش شده براش طولانی ترین فصل. تیغ سرد اصلاح تو دستش نقشه می کشید. واسه یه اصلاح مهم واسه اصلاح یه نسل. یادش اومد مجازات بعد از هر خوشی ٬طمع تلخ خون بعد از هر تو گوشی. کم کم انتخاب قطعی داشت براش راحتر می شد. بین عذاب زندگی و عذاب خودکشی. بعد از پیروزی یأس و نبرد با امید گرمای سرخ قطره های خون رو برف سفید. بعد از حرارت عشقبازی تیغ و شاهرگ. چشمای سردش بسته شد و گوشهاش دیگه نشنید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 16:41  توسط aryan darbandi   | 

هر موجود زنده ی عاقل و بالغی ممکن تو دوران بچه گی هم عاشق شده باشه که به نظر من عشق اون موقع خیلی جذابیت داره نسبت به عشقهای مسخره الان. آره این مقدمه ای بود  که بگم من هم تو بچه گی ام عاشق شدم. دقیق یادمه هنوز تازه کلاس چهارم ابتدایی رفته بودم. نمی دونم چه سالی بود ولی داشتیم مثل هر سال دوباره اسباب کشی می کردیم به یه خونه جدید. فکر کنم سمت کاشانک بود ! آره کاشانک بود. یه خونه ۳ طبقه ویلایی بود که کنارش یه عالمه پله سنگی داشت و بالای محله مون می رسید به یه پارک جنگلی و اونطرف ترش هم یه بیمارستان بود که اسمش نمی دونم چی بود؟ ما یعنی خانواده من طبقه اول بودیم٬ طبقه سوم صاحبخونه بود و طبقه دوم همون طبقه ای بود که من برای اولین بار کسی که واقعآ بهش علاقه پیدا کردم رو دیدم. اسمش پرستو بود هم سن خودم بود. خیلی مهربون با نمک و شیطون و ناز. خوب من هم بچه گی ام خیلی تپلی و ناز بود بر عکس الان که هیچی بیخیالش...آره خوب خیلی با هم بازی میکردیم٬یا اون خونه ما بود یا من خونه اونا. همیشه صبحا با هم می رفتیم سمت مینی بوس های مدرسه هامون و با همدیگه هم بر می گشتیم سمت خونه. من براش میوه میاوردم اون برام شکلات خمیردندونی می خرید (آخه اون موقع خیلی دوست داشتم از اینا ). خلاصه خیلی با هم خوش بودیم. تا یه دفعه رفتم خونه اشون تنها بودیم مامان و باباش نبودن داشتیم آتاری بازی می کردیم که دیدم لپم رو بوس کرد بد سرش رو گذاشت رو شونه هام و گفت که دوستم داره. من که اول حالیم نبود چی شده چون محو بازی بودم. ولی بعد به خودم اومدم . تا عصری که مامان و باباش بیان باهم بودیم و کنار هم خوابمون برده بود. صبح که از خواب پاشدم یه حسه باحالی بود چه جوری بگم تو اون سن نمیشه گفته حسه عشق آخه من که حالیم نبود. ولی حسش اینجوری بود که انگار بعد از کلی فشار رفته باشم و جیش کرده باشم چشام باز شده باشه و خیلی راحت شده باشم ای بابا یعنی حال خوبی بود که اونجا فهمیدم من هم خیلی دوستش دارم. آخی گفتم بالاخره.... وای بعد از اون جریان دیگه مگه از هم جدا میشدیم بهم می چسبیدیم موقع جدایی جیغ می زدیم که شب پیش هم باشیم( آهای با شماهام که می خونین اینارو ها فکر بد نکنین) آره اون موقع تازه کارتن پری دریایی هم اومده بود من هم هی اون پسره میشدم اون هم پری دریایی وای چه حالی می داد الان که یادش می افتم. هنوز وقتی به عکسهای اون موقع نگاه می کنم کلی ذوق می کنم و کلی دلم می گیره و تنگ میشه. یک سالی گذشت همه چی خوب بود تا وقتیکه قرار شد بریم شهرستان. من رو می گی جیغ می زدم (الان که فکر می کنم چقدر جیغ جیغو بودما ا ا ا  ) آره دیگه پرستو هم که فهمید فقط طفلی گریه می کرد. روز رفتنمون اومد تو بالکنشون فقط گریه می کرد من هم گریه می کردم . ولی حرفی نمی زدیم ( لعنت به این زندگی ). سوار ماشین که شدم دیدم اومد پایین دمه ماشین دوباره بوسم کرد. یه نقاشی بهم داد . ( بعد از این هم سال هنوز دارمش). و ماشین راه افتاد و رفت از جاش تکون نمی خورد من هم همینطور از پنجره عقب نگاش می کردم. دیگه ندیدمش. فقط به مامانم گفتم دوباره پرستو رو می بینم گفتش آره عزیزم می بینیش ولی تا الان که ندیدمش ( چقدر تو بچه گی دروغ به خورد من دادن خدا می دونه). آره دیگه این هم داستان من بود. خوب تموم شد پاشین جمع کنین برین که دیر شد در ضمن اینجا سینما نبود که شروع به خوردن تخمه کردین .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:15  توسط aryan darbandi   | 

خوب من نقل مکان کردم اینجا .اوف... یاده اسباب کشیهای مداوم خودم افتادم. آره دیگه این خودش یه تغییر بزرگه که بد از 4 سال از پرشین بلاگ دل بکنم و خودم پخش و پلا کنم اینجا امیدوارم که اینجا دردسرهای پرشین بلاگ یخه من رو نگیره چون دیگه پیراهن برای پاره کردن تو اینجا ندارم اون موقع مجبورم هی پاچه شلوار اینجا قربونی کنم. خوب برای شروع باید یه چیزایی رو اینجا روشن کنم .چی رو می خوام روشن کنم؟ لامپ؟ شومینه؟ سیگار؟ پیپ؟ اهان شاید هم قلیون باشه !! نه هیچکدوم از اینا نیستش. الان یه لحظه یه فکری به سرم زد. نمی دونم چه مدت اینجا دوام میارم شاید باز برگردم تو همون کلبه خرابه . زیاد جای جدید با روحیه ام سازگار نیستش . دلم می خواد اینقدر روز اولی اینجا فحش و بد بیراه بگم که حد نداشته باشه می خوام به هر کس و ناکسی که تا الان بهم نامردی کرده و در حقم بی معرفتی کرده لیچار بارش کنم . ولی باز بی خیال می شم. کلآ دارم بی خیال همه چی می شم. از حرفهایی که پشت سرم زده می شه، یا قضاوتهای مسخره ای که در موردم میشه. لعنت به آدم بد ذات بد پیله کن. بابا جان بیان یکم باهم رفیق باشیم چرا فقط ادای رفاقت رو در میاریم چرا همش ظاهر سازی ؟ همش دروغ ؟ همش خودخواهی ؟ یه تکونی به اون اندمهای مثل ترکه ای تون بدین. بسه دیگه نصیحت و ارشاد. می خواین راه نشون بدین؟ می خواین راهنمایی کنین؟ خوب یالا خودت اول برو ببینم چه جوری شروع می کنی بد بیا یخه من رو بچسب که چرا داری اشتباه میری.تحفه...آره بابا با تو ام . آره با خود خودتم . یه نگاه به خودت بنداز ببین کمی کسری تو وجودت نیست بد بیا کمبود ای من رو به رخم بکش. نمی دونم چرا یاد این دیالوگ از فیلم « در بارانداز» افتادم : «پسر جون ،جنبه پر روی .وجودت چک هایی می نویسه که جسم ات نمی تونه نقدشون کنه».

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:48  توسط aryan darbandi   |